ميرزا احمد ميرزا خداوردى
133
اخبارنامه ( تاريخ تالشان از سلطنت نادرشاه تا سلطنت محمدشاه قاجار ) ( فارسى )
چلهوند در حوالى خانهء مير حسن خان كه زوجهء كوچك او در آن خانه مىبود كه خانم قيز خانم ، دختر محمد بيگ موغانى من اهل يكن كندى « 1 » . چون كه طرف قبله يك كوهى واقع و همچنين در طرف شمال يك كوهى هم واقع بود و از هر دو كوه به يكديگر گلولهرس بود و از قضا خانههاى مير حسن خان در فيما بين همان كوهها واقع شده [ بود ] ، من با نوكر خودم به خانهء خانم قيز خانم ، به اندرون حصار او رفتم ، ديدم خانههاى او از تفنگچى مملو است ، به ما راه ندادند به ميان همان خانهها « 2 » فرود آييم تا اينكه جان ماها سلامت بماند . ناچار مانده از ميان همان حصار بيرون شده ، اسبها را به طرف خانهء بزرگ مير حسن خان دوانيديم كه مير حسن خان هم در آنجا مىبود ، اما فيما بين خانهها « 3 » به قرار پنجاه ذرع « 4 » زمين چمن بود . در هر دو كوه ، رونده ملاحظه و آشكار مىشد . همين كه ماها اسبها را در آن چمن دوانيديم ، از جانب همان كوهها صدا بلند شد كه بزنيد كه بكشيد ! خلاصه مثل تگرك به سر ماها گلوله باريد ؛ باد گلوله مىخواست ما را از زين بيرون كند . همين كه به در حياط « 5 » رسيديم كه محمد حسن نام در پيش بود ، من در عقب او بوديم ، ديديم يك گلوله به اسب محمد حسن نام خورد ، از پهلوى ركاب جا كرد و اسب او از ضرب گلوله غلطيده شد ، اما محمد حسن نام نفهميد به اسب او گلوله زدند ؛ اسب خود را هى « 6 » كرد و چند تازيانه به سقرى اسب زد . چون كه اسب مزبور بسيار نجيب بود به غيرت آمد ، نغلطيد ؛ باز هم برخاست ، فرار كرد . حتى رسيديم پيش رو در خانهء قمر خانم كه همشيرهء بزرگ مير حسن خان [ بود . ] علاوه يك گلوله زدند ، يك دست همان اسب از مرفق شكست كردند . ديگر قوت راه رفتن نداشت كه محمد حسن نام خود را بر زمين انداخت . اسب را گذاشت و خود را به اندرون خانهء قمر آقا رسانيد و در آنجا منزوى گرديد . و من هم اسب خودم را دوانيديم ، ديديم چند نفر از نوكرهاى خان در مطبخ خانهء خان با اسب خودشان مىباشند . من هم با اسب خود به اندرون همان مطبخ انداختيم ، ديديم به قرار
--> ( 1 ) . يكنكند ، روستايى در اطراف ماسالّى است . ( 2 ) . در نسخه « خانها » . ( 3 ) . در نسخه « خانها » . ( 4 ) . در نسخه « زرع » . ( 5 ) . در نسخه « حيات » . ( 6 ) . در نسخه « حى » .